وقتی به عریانی غروب ستاره مینگرم,دلم میگیرد...
وقتی به تمنای برگ زردی برای داشتن لحظه ای بیشتر شاخه مینگرم,همانند من است آری دلم میگیرد...
وقتی به نفس و بغض آسمان که برق میزند چشمانش.وبا رعد میغرد و شیشه بغضش را میشکند و آرام میگرید,شبه من است آری دلم میگیرد...
هنگامی که بر گوش فلک در کوه سرخ فریاد میزنم,من و تو به هم میرسیم.آری؟؟؟و ده ها بار میشنوم,میرسیم آری.آری.آری.آری. دلم میگیرد...
وقتی سرخ شدن خورشید را از لا به لای درختان پاییزی میبینم,دلم میگیرد...
هنگامی که به پای حکایت ناتمام درد دلم مینشینم,دلم میگیرد...
وقتی شیر خواره ای ونگ میزند برای شیر مادرش,برای لحظه ای عاطفه ای سپید و دیگران بر سر مزار مادرش زار میزنند,دلم میگیرد...
آری دلم میگیرد...
و برای این که دلم نگیرد بجز نگاه کردن به خاطرات و بیخیالی هیچ چاره ای نیست...
پس:بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده.بیخیال قلبی که این همه تنها مونده...
ازش دلخورم چون کمکم داره از یاد می بره که ساده بودن و صاف بودن چه شکلی بود . ازش دلخورم چون چند وقتیه خودش نیست ...
نقاب روی صورتش رو دوست ندارم ... نقابی که اون رو شبیه باقی آدما میکنه . فقط دلم میخواد بهش بگم که ...
دوستت دارم حتی اگه <<خود دیروزت>> نباشی
و به چشمانم می گویم که این امری عادیست
اما قطرات چشمانم با فریاد
به پایین می خزند
تا به من بقوبولانند که
دیدن تو و لرزیدن دلم هیچم عادی نیست
بعضی وقتها افکار را آزاد میگذارم
بعضی وقتها افکار را در اتاقکی تاریک زندانی می کنم
افکار چه در زندان چه آزاد مرا به سوی تاریکی می برد
ای کاش راهی برای کشتن افکار داشتم
افسوس که دل تنگ نه ولی به شدت دل تنهایم

ای آزادی ، تو را دوست دارم ! به تو نیازمندم ! به تو عشق می ورزم !
آخه مگه میشه ؟ بابا چه کاریه . همش بهونه هی بهونه ...
آخرشم میوفته تو بیراهه بلانسبت خیلیا . خیلیارو فحش میده ...
راهتو برو . آخه چه کرمیه چه کاریه ... ؟! تاسف یا تبسم یا ...
![]()
آاااااااااااااااااااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه ... آخی

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند ... عجب تلخ است قصه ی عادت
حالا وانمود نمی کنیم نه من نه اون ولی ...
گفتنی نیست . باید یکی بفهمتم و از تنهایی به میان مردم می گریزم و از مردم به تنهایی پناه می برم
بیا بریم کویرکه آسمونش یه عالمه ستاره داره دراز بکشیم رو خاک تو چشاتو ببند و یه ستاره رو انتخاب کن بعد من میرم میچینمش از تو آسمون بعد همون جوری که چشات بستست میذارمش کنارت تو که نمیفهمی که ولی نور ستاره هه رو از پشت چشمای بستت هم حس میکنی بعد یه لبخند میزنی منم میفهمم که یه دونه حالت بهتر شده .منم بالامو تمیز میکنم
خوشبختي ما در سه جمله است:
تجربه از ديروز
استفاده از امروز
اميد به فردا...
ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم:
حسرت ديروز
اتلاف امروز
ترس از فردا
"دكتر علی شریعتی"